باد
پرده ها را آرام تکان میدهد
وما
بچه های خوش باور
لبریز از اضطراب امید
زوایای نیمه روشن را به هم نشان
میدهیم!
درختان سبزند
ماشین هاو گنجشک ها
بلندبلندچیزی می گویند!
این جا نیز
حرفی به ارزش یک لیوان آب خنک
به دست دلی نمی رسد!
باید برگردیم!
باید به جایی برگردیم
که رنگ دامنه هایش
تسکین بخش اندوه بی پایانمان
باشد!
به جایی که
چون خاشاک های پوسیده
از لابه لای شاخه های سر سخت تر
به خاک جارو شده رسوب کنیم!
باد
مارا خواهد برد!
خواهد برد باران
به خاک تبدیلمان خواهد کرد!
به خاکی که طلاست
ومرگ را
غیر قابل تغییر ساخته است خاک!

به خانه می رفت...
با کیف
با کلاهی که برهوابود!
چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید!
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت!
وبرادرش کیفش رازیررومی کرد
به دنبال آن چیز
که دردل پنهان کرده بود!
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی رادردست فشرده ی کتاب هندسه اش...
وخندیده بود!
میز ها منتظر کلافگی اند
وخیابان ها منتظر علافی...
اگر بایستم وقدم بزنم،
به نفع خودم جامعه بشری خواهد بود!
ساکت باشم و
قدم بزنم:
یک دور،
دو دور،
سه دور،
چهار دور...
ولی سرانجام شته هم که باشی از پا خواهی افتاد!
پس می ایستم
پشت یک تریبون نا مريی،
با چوب اعلا
- که روزگاری اعضای مرحوم درخت گردو بوده –
زیر این باران نم نم که روح را هم شست وشومی دهد!
موضوع سخنرانی ام باید که معقول قابل درک باشد،
زیرا تا بی نهایت دشت هیچ مخاطب مشخصی دیده نمی شود!
بی هیچ سرفه و تک سرفه ای شروع می کنم:
بله!با یک محاسبه سر انگشتی هم،
می توان به راحتی فهمید که در داستان پردازی
چه قدر از دیگر جوامع بالاتریم
ودلیل این قدرت- گذشته از گنجینه های تاریخی –
ساختار زندگی فردی اجتماعی ما در این قسمت از زمین است...!
دو ساعت تمام است
به صدای بارش باران گوش می دهم!
دوستم سه روز پیش
این بارنده گی را پیش بینی کرده بود!
وقتی پرسیدم چه طور؟
گفت...
چه کنم. چه کنی. چه کند.
چه کنیم.چه کنید. چه کنند...
دنبال یک کلکم تا خوابم ببرد!
خداحافظ!
بر خواهم گشت
منتها به صورت یک گل زرد!
می بینی که چگونه باز در باتلاق تناقضات افتاده ایم!
وهر چه بیشتر دست پا بزنیم
بیشتر غرقمان خواهد کرد!
پس چارهی این یکی چیست؟
هیچ!
باز هم هیچ!
دوباره هم هیچ!
ساکت می شویم
و شب ها را به روز
وروز ها را به شب می رسانیم
واتفاقات خودشان خواهند افتاد!
انسان روزی بزرگ خواهد شد!
این قدر بزرگ
که به خیانت های بچه گانه اش
به این تمدن های والا اعتراف خواهد کرد!
خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشد
وانجیلی
جایگاهی برای اعتراف...آمین!
رودرروی علف های روییده
بر دیوار کهنه می ایستم
وهمه گناهان خود رایکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند...




